جیگر طلای من کیه؟؟؟
امروز یه دستمال برداشتی خونه ی مامان جون و داری گردگیری می کنی، البته این اخلاقو از خیلی کوچیکتر هم که بودی داشتی، اما امروز یه کار جالبی که می کردی این بود که اول محل مورد نظرت و با تف کردن خیس می کردی بعد پاک می کردی... صدام میزنی می گی مامان ندا بیا دستشویی دارم، البته زمانی اینو می گی که پوشکت پر شده... میری سراغ آکواریوم به ماهی سیاهه می گی حموم نرفتی کثیفی... آیفون و برمیداری می گی دایی وحید سوسیس بگیر، بیسکوییت بگیر، بستنی بگیر... از خونمون که میاییم خونه ی مامان جون خوراکیتو نمیخوری می گی با مامان جون می خورم، نگه میداری تو دستت برسی به مامان جون در کنارش بخوری... لباس واسه عروسی پرو می کنم خوشحال می گ...
نویسنده :
ندا
23:59
بیست و پنج ماهه
تا چشماتو باز میکنی و میبنی روز شده، و البته به محض سیرخواب شدنت، تکونم میدی و میگی مامان ندا بیدار شو خورشید در اومده... کار اشتباهی که انجام میدی و ناراحتی و من و می بینی می گی مامان معذرت میخوام... قصه ها رو تکمیل می کنی و تقریبا میدونی استپ بعدیه قصه چیه... جانماز داری و میای کنارم نماز میخونی... یانگوم و هم به همان اندازه ی اوشین میشناسی... با فرد مقابلم در حال صحبتم در بحثها شرکت می کنی خیلی هوشیارانه... میای ماساژم میدی، قربون دستهای کوچولوت بشم من... حرفی نداری واسه گفتن میگی مثلا چیکار کنیم... یه دیوار خونه ی مامان جون و خط خطی کردی که مچتو گرفتم... با منشی تلفنی صحبت می کنی و ...
نویسنده :
ندا
1:39
سپه سالار
با برنامه ای که عمه زینب ریخته بود با یه تور زنانه رفتیم امامزاده ابراهیم سپه سالار، خیلی روز خوبی بود و حسابی بهمون خوش گذشت... ازتو اتوبوس خوابیدی که این خواب خیلی به جا بود چون بعدش حسابی خوش اخلاق شدی بیدار که شدی با حانیه جون و هومن عزیز رفتی لب آب اینجا هم اول راه زیارت امامزاده ، معلومه حسابی تازه نفسی یکی از پایه های کمک به مامان ندا، خاله منا خدا قوت استراحت بین راه واقعا زیباست... در حین زیارت عمه زینب حریفت نشد اینجا آروم نگهت داره عکس بندازم هدیه جون مهربون دختر عموت.....
نویسنده :
ندا
12:19
زیارت قبول
جمعه رفتیم قم و جمکران، گل پسملی زیارتت قبول... ...
نویسنده :
ندا
12:20
اردکم...
صدات می کنم اردکم و خودت خیلی خوشت میاد وقتی اردک مامان میشی...بهت میگم ابوالفضل تولدت مبارک، می گی مرسی...بابا برات یه کامیون گرفته که کلی باهاش بازی می کنی... بادیدن هواپیما میگی باباجون، دبی، مشهد بریم، بغل مامان جون بشینم... یه روز وانت قرمزتو برداشتی داد زدی میوه میوه... دایی هادی برات آموزش مواد مغذی میده مثل انگور و گردو، مخالف صددرصد چیپس و پاستیله... با کارتون حسنی که تو گوشیم بود و به تازگیش پاکش کردی خوب ارتباط برقرار می کنی، با فیلمهایی که از خودت هم تو گوشیمه شبها می خوابی... با مهدی پسر همسایه حتی اگه مکالمه ی خیلی کوتاهی هم داشته باشی کلی ذوق می کنی... تقریبا کامل داری حرف میزنی، جملات متقاطع و به قول خاله مثل آدم آهنی... او...
نویسنده :
ندا
19:51









